نقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

کودک تر از لحظه

کودک تر از لحظه ای گمشده تر از عشق من،

هستم.

 من در دانستن با شرمم می دانم که بی روح نبود عشقم.

 من،

 کوتاه تر از نه صد سالی که نوح زنده به عشق جاودانش بود،

 نه، بلکه با حسی پر عمیق تر از آن،

 دوستت داشتم....

 

الماس های کوچک است جاری از دیدگانم،

وعده ی دیدار تو بود،

قولی که من سال ها دادمشان.

می شکستند، صدای چک چیک سکوت را کشته بود

و من مرده تر از مرگی زنده،

شنا در گریه هام می کردم.

 

زبانم چرخشی دیگر،

نه ندارد،

ریگ ریگ، گیر می کند.

 

آه سردی جاری،

من و حصرت تمام نشستن های خالی،

من و هر آنقدر که دوستت داشتم،

من و لحظه های پر از خالیی که...

هیچ....

 

تو باش خوشحال،

من اینجا مرده،

 زنده ام،

در راه عشق باید سوخت،

لیلی خوشحال و مجنون،

می میرد...

 

 ح.الف.ی

+   حامد اخلاقی ; ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٢

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir