نقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

اندر حکایات سفرهای من

اول از همه بازگشایی دوباره این وبلاگ رو به خودم و تمام مردم جهان تبریک می گم. واقعیت را اگر بخواهم بگویم، فردی وبلاگ خوان و البته وبلاگ باز نیستم! البته سعی می کنم از این به بعد بیشتر تلاش کنم وبلاگ باز تر شوم. 

نمی دانم تا به حال چقدر دقت کرده اید که کار دنیا چقدر برعکس است! برای مثال، زمان هایی که دنبال یک کتاب نیستید آنجا همان وسط خانه در ضایع ترین جای ممکن می توانید پیدایش کنید، اما خدا کند زمانی بیاید که دنبال چیزی می گردید و نیاز مبرمی به وجودش دارید. اینجاست که از ترس سرزنش های پدر و مادر مخفی کاری می کنید و شمایی که همیشه همه ی جیک و پوکتان را به پدر و مادر عزیزتان می گفته اید، ترجیح می دهید مثل دیوانه های بی کار همینطور بی دلیل به دنبال هر آنچه بگردید که می خواهید! برای من که بار ها پیش آمده، از ترس سرزنش های پدر عزیزم اصلا از گفتن اصل مطلب بر او می گذرم و ترجیح می دهم کار خودم را زیر آبی انجام دهم تا کسی سر از کارم در نیاورد. از مسیر صحبتم دور نشوم، خلاصه مقصودم این بود که این امر را با تکیه ی بیشتر ابراز دارم که کار دنیا بر عکس است.

ماجرای امروز از آنجایی شروع شد که برای بازگشتن به سر کلاس های بسیار شیرینی و جذاب کارشناسی ارشدی که در آنها نقش دانشجویی را فقط بازی می کنم، باید به تهران باز می گشتم. تاریخ، شانزدهم فروردین 1392 است و از آنجایی که سیستم شتاب خیلی خوب کارهایش را انجام نمی داد، دیر دستم به بلیط بازگشت به تهران رسید و از همین بابت مجبور به خریداری کردن بلیطی بر روی یک صندلی دو نفره شدم. به طور معمول از اتوبوس های مثلا لوکس ایرانی استفاده می کنم. از این اتوبوس هایی که سه صندلی در هر ردیف بیشتر ندارند. البته همیشه از صندلی های تکی بهره می جویم تا در نهایت آرامش زمان هایی که می خواهم نا آرامی کنم، که البته کم هم نیست، بتوانم راحت و به دور هر گونه سختی و قضاوت مردم کاری را که می خواهم انجام دهم. چشم های ایها الناس ایرانی بیش از حد کار می کند. حتما می دانید چه می گویم! خلاصه... در صندلی مورد نظر خودم در ردیف یکی مانده به آخر قرار گرفتم. صندلی من در کنار پنجره واقع شده بود. باز خدا را بابت این رحمش شاکر شدم. نشستن آن وسط، منظورم در راهرو است، جز عذاب و رنج چیز دیگری ندارد. از تمام ریز نکته های دیگر صرف نظر می کنم و می رسم به جایی که اتوبوس شروع به حرکت کرد. این اتوبوس در کنار آنکه ساخته شده توسط شرکت مرسدس بنز است و آرم معروف ترین شرکت مسافربری ایرانی بر روی آن است، دیگر هیچ گونه شباهتی به هیچ اتوبوس خوبی نداشت. در احوالات این ناراحتی بسیار دارم بگویم. نخست آنکه خیلی صدا می داد! بیشتر از هر گونه اتوبوسی فرض کنید بلند بود. در این هنگام یاد تعاریف یکی از دوستان از اتوبوس های دهه های چهل و پنجاه افتادم. جالب بود. آنقدر بلند بود که اگر بلند بلند با خود صحبت می کردی صدای خودت را نمی شنیدی. از طرفی دیگر صندلی های بسیار ناراحتی داشت. وای اینجای کار از همه بد تر بود. به قول امروزی ها، البته خودم هم امروزی هستم، کمرمان را پیاده کرد، آن هم بسی بسیار زیاد. خیلی گود بود. آنقدر گود بود که آدم یاد زمان هایی می افتاد که در کودکی در نتیجه ی گستاخی اش نسبت به دنیا بعد از پریدن از یک شکاف پر از آب لجن در آن می افتاد. البته همین الآن که به این جمله فکر می کنم، می بینم زیاد هم شباهتی میان آنچه نوشتم و این امر گودی وجود ندارد. بگذارید پای این حساب که من اینجا تریبون را به دست گرفته ام تا با نوشتن ابتدا خود را خالی و آرام کنم و سپس شما را به سرگرمی مورد علاقه تان نزدیک کنم.

حالا می رسیم به مشکل اصلی. مشکلی که در تمام رفت و برگشت هایم به تهران با آن رو به رو بوده ام. در جهت رفع این امر البته راهکارهایی اندیشیده ام. این مشکل بزرگ چیزی نیست جز معزل بزرگی که نامش را می توان فیلم گذاشت. اما چرایی این امر چیست؟ توضیح خواهم داد.

البته که بدون شک معضلی که سینمای ایرانی به آن دچار است را یک به یک شما سروران بهتر و کامل تر از من می دانید. بی کیفیت بودن سینمای ایران را همه می دانیم. البته بدون شک فیلم های بسیار خوبی نیز وجود دارند که شخص بنده نیز از دیدن آنها بسیار لذت می برم و در مواردی بیشتر از ده بار نیز دیده ام. ولی مشکل از آنجایی عمیق تر می شود که نه تنها خود فیلم بی کیفیت است، بلکه تلویزیون نصب شده در اتوبوس و بلندگو هایی که مورد استفاده هست هم، بی کیفیت اند. در مورد این سفر من هر دو عامل موثر بودند. نام فیلم "انتهای خیابان بیست و چهارم" است. یکی از نخستین فیلم های غیر متعارف ایرانی. البته فیلم اصلا به چهارچوب های فرهنگی ایرانی-اسلامی توجهی ندارد و تنها در پی نوآوری رادیکالی است. صد البته که توجه به فرهنگ هی ایرانی اسلامی می توانست در بهتر شدن کیفی این فیلم موثر باشد. بزرگترین مشکل این فیلم، مشکل محتوایی آن بود و بیش از هر چیزی به یک تقلید از یک مدل غربی نزدیک می شد. بازی گری در آن در بهترین حالت ممکن به واژه ی "افتضاح" نزدیک می شد. البته داستان، شخصیت پردازی و تمام عوامل به دور هز چیزی که استاندارد باشد بود.

از محتویات فیلم بگذریم، برسیم به اصلی ترین عنصر داستانی که می خواهم برای شما بازگو کنم. آن هم صدا. از آنجایی که صدایی که اتوبوس تولید می کرد بسیار بلند بود، راننده مجبور شد صدای فیلم را چند برابر بلند کند. در نتیجه ی این کار اتوبوس تبدیل شده بود به جایی برای رو کم کنی صدا های بلند و بلندتری که در محیط حاضر بود. در این میان من خود را فرد با تجربه ای می دانستم و از همان ابتدا صداها را بازنده دانستم زیرا که تمهیداتی برای این موقعیت اندیشیده بودم. آن هم دو گوشی بود که برای گوش دادن به موسیقی استفاده می کردم. گوشی های خاصی نیستند. از آن مدل هایی اند که داخل گوش می روند و تا حد زیادی صداهای مزاهم اطراف را از میان می برند. گوشی ها را از همان ابتدا در گوش نهادم و لبخندی زدم در جهت مسخره کردن تمام آن بیچاره هایی که باید به این چرندیجات گوش کنند و گوش خود را ضعیف کنند. از طرفی دیگر فیلم هم که اصلا خوب نبود، پرده را کنار زدم تا به تماشای مناظر طبیعی بیرون بپردازم.

 

پایان قسمت اول

+   حامد اخلاقی ; ٤:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱۸

بازگشایی وبلاگ

نمی دانم اصلا کسی این پست را خواهد دید یا نه. امیدوارم نه تنها یک نفر بلکه هزاران و بلکه میلیون ها نفر شاهد این مطلب باشند. می خواهم این وبلاگ را دوباره فعال کنم. سعی می کنم هر روز یک پست جدید اضافه کنم. تا هم سر خودم را بیشتر گرم کنم هم بتوانم چیز هایی بنویسم که شما را نیز سرگرم کند :)

+   حامد اخلاقی ; ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱۸

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir